624

گاهی یه تصمیم جدید میگیرم...

کاش فراموشش نکنم !

623

گاهی زیر رگبارِ نامردی کمر خَم میکنم اما خوب میدونم مقصری جز من نیست که نیست که نیست...

622

گاهی بعضی حرفا از مغزم بیرون نمیره...

هرگز نمیبخشم برادری رو که دیگه نمیخوام داشته باشم !

621

گاهی با خودم فکر میکنم کاش میبُریدم از همه ...

620

گاهی تو مرحله ی انفجاری، از ناراحتی و یه عده که هرگز نمیفهمنت...

مخصوصاً اونی که بیشتر از همه ادعاش میشه !

619

گاهی شکست واسم اینجوری تعبیر میشه

آشنایی...

احساس یه طرفه...

خرابکاریِ طرف مقابل...

ریدن به خودت...

فاصله...

احساسش...

خستگیت...

از چاله دراومدن و افتادن تو چاه...

نیازش...

ناتوانیت...

618

گاهی میفهمم دارم آسیب میزنم اما در نهایتِ ناتوانی فقط نگاه میکنم که چه بلایی داره سرمون میاد !

منم آسیب دیدم و دیگه هرگز به حالت نرمال بر نمیگردم...

617

گاهی با خودم فکر میکنم چی میشد اگه سکوتم و ترجمه میکردی و فقط میموندی...

616

گاهی با تمام وجود میخوام بهت زنگ بزنم و صداتو بشنوم اما حرفی ندارم جز سکوت !

میدونم اگه زنگ بزنم عاقبتش چی میشه...

چه کاریه !؟

شاتی یه آدرس یا یه کوفتی بده باهات بتونم ارتباط برقرار کنم !

615

گاهی درموندگی خلاصه میشه تو حالِ من !

424

گاهی جمله ی خوبم با چاشنیِ یه لبخندِ زورکی میشه مسخره ترین حرفِ مسخره ی دنیا !

423

گاهی دلم نگرفته اما از بس ناراحتم و دلیل ناراحتیم تاسف باره، به اونایی که دلیل حالِ خرابمو میپرسن فقط یه جمله میگم :

دلم گرفته... بی دلیل !

422

بعضیا کارشون از گاهی گذشته...

هروقت درِ دیزیِ مارو باز میبینن، حیای گربه ی وجودشونو یادشون میره...

421

گاهی حس میکنم عاشق اینجا و خاطراتشم...

420

گاهی از چیزایی میسوزم که ماهیتشون سوزوندن نیست...

418

گاهی فلج میشم اما از رو نمیرم...

419

گاهی معنی کلمات رو گم میکنم...

احساس...

بدبینی...


417

گاهی میرم اما دلمو جا میذارم و این میشه یه بهانه برای برگشتن...

و این قصه تموم میشه...